شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۲

34 روز دوری

هم درد می دهد و هم تمرین استقامت ...

۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۱

دلخوشی من در این روزها

من آدم روزهای سخت نیستم، من زود جا میزنم، مبارزه بلد نیستم،کم آورده ام و تنها دلخوشم به چنین آیاتی:

.

.

وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا

.

.

وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ

.

.

وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ

.

.

 إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً 

عرضم به حضور مبارکتان! با توجه به اینکه بنده زاده دانشجوی ترم 6 کارشناسی ارشد هستم و در حال حاضر یک دانشجوی سنواتی محسوب میشوم و از ترم 6 به اینطرف، به ازای هر یک روزی که میگذرد مبلغ 5500 تومان در حلقوم دانشگاه میریزم ؛ قبل از ایام مبارک و باستانی عید نوروز، تلاش نافرجامی داشتم برای دفاع از پایان نامه که متاسفانه پس از تلاشهای بسیار اینجانب به دلیل گم شدن در حجم داده های حاصل از کار و سرشلوغی های استاد راهنما موفق به دستیابی به این مهم نگردیدم. لذا تلاشهای بی وقفه خود را بعد از تعطیلات نوروز از سر گرفته و پس از تو سر زدنهای وافر بالاخره موفق به تحلیل دست و پا شکسته بخشی از داده ها شده به استاد رایانامه دادم که حضرت استاد بنده عطای پرفکت بودن پایان نامه را به لقایش بخشیدم، جان مادرتان به این تحلیل نگاهی بیاندازید و اگر آن را قابل دفاع میبینید ادامه کار را به پیش برم. پس از آن هم زنگ پشت زنگ و پیامک پشت پیامک که استاد بالاخره آن چند صفحه را خواندید یا نه؟ که در نهایت پس از گذشت یکماه و اندی در ظهر یکی از روزهای ماه رمضان حضرت استاد با بنده تماس گرفتند که بالاخره من خواندم آن چند صفحه لعنتی را ولی طفلکِ بی نوا مگر تو حرفهای گذشته من را نفهمیده ای؟ این بار هر چه که در تلفن خدمتت عرض کردم را به خاطر بسپار و پس از آن در پیامرسان اجنبی واتس آپ برایم بفرست تا ببینم متوجه کلام بنده شده ای یا نه! سرتان را درد نیاورم، پس از آن هم ما چندین بار با یکدیگر تلفنی و حضوری ، اختلاط داشتیم تا برسیم به این روز مبارک! 

بله بزرگواران الان که این پست را برایتان میگذارم در شرایطی به سر میبرم که تقاضای دفاعم در سامانه گلستان دانشگاه ثبت شده و حضرت استاد آن را تایید نموده اند، فقط مانده تایید پژوهش دانشکده که آن هم فردا حاصل خواهد شد، اساتید داور را هم در آب نمک خوابانده ام و بندگان خدا منتظر مانده اند تا پایان نامه به دستشان برسد، اما کدام پایان نامه؟! پایان نامه ای که هنوز پس از رفت و برگشت های فراوان فصول بین بنده و حضرت استاد هم چنان 4 فصل نخستینش در محضر استاد است و ایشان هنوز کامنتهای نهایی را برای اصلاح توسط بنده روی آن ننهاده اند و فصل 5 آن هنوز در دست احداث توسط اینجانب میباشد.

خلاصه کنم،  مقدمات فراهم گشته ولی هنوز رساله ای برای دفاع موجود نیست!


پ.ن1: جا دارد اینجا از مساعدتهای فراوان حضرت استاد در امر جابه جایی مرزهای علم و دانش تشکر مبسوطی داشته باشم.

پ.ن2: با توجه به سنواتی بودن اینجانب و دو برابر شدن قیمت خوابگاه دانشجویی، بنده 12 اسفند 96 خوابگاه را تحویل دادم و برای گرفتن دوباره آن برای 30 روز مصیبتها از سر گذرانده و اشکهای ناحق ریخته ام.


پ.ن3: از بایت آن 5500 در ازای هر یک روز تاخیر، هیچ ناراحتی به دل خود راه ندهید که به حول و قوه الهی، انشاالله راهی برای امتناع از دادن این پول پیدا خواهم کرد.


پ.ن4: 29 روز است که از دیدن خانواده بی نصیبم و آه و فغانم به آسمان بلند است. 


پ.ن5: این چه سری است که هر چقدر هم تلاش داشته باشی، بخش عمده کار می ماند برای آخرین هفته؟!

۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۸

عاشق شوید

امروز یه فیلمی رو از شهید بهشتی دیدم که من رو برد به پارسال اون روزهایی که من هنوز به احمد جواب مثبت نداده بودم و حرف از انتخاب عاقلانه و منطق و این حرفها میزدم که یه دفعه برام این فیلم رو فرستاد، میخواست از این همه حالت منطقی درم بیاره مثلا، عجب روزایی داشتیم.

یادش بخیر


پ.ن: دو تا لینک از آپارات براتون میفرستم اولیش صحبت کاملشونه  دومیش نصفه، همونی که احمد برام فرستاده بود و خواسته بود من رو تحت تاثیر قرار بده:)


فیلم کامل


فیلم نصفه البته اونی که احمد فرستاده بود موسیقی متنم داشت:)


حتما اگه تا حالا ندیدید ببینید، خیلی کوتاهه و جذاب

۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۱

و ناگهان طلوع

همسر عزیزم، مرد زندگی من، احمد جانم؛

امروز تولد تو است، اما من کنارت نیستم، لعنت به شرایطی که من را کیلومترها دورتر از تو قرار داده و در بهترین روز زندگیت و زندگیم تو را کنار خود ندارم.

پارسال این موقع ها من کنارت بودم اما هنوز به طور رسمی زن و شوهر نشده بودیم، یادت هست؟ در تب و تاب مراسم عقد بودیم... (بیا این نبودن را به آن بودن در کنیم)

فقط دوست داشتم بگویم، زندگی­ ام با تو رنگ پیدا کرده، زیبا تر شده!

31 سالگیت مبارک


مرضیه
۳۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۵

تنها چای است که می ماند

أیها الناس یکی به داد این جماعت خوابگاهی برسه که هیچ چیز خوشمزه ای برای خوردن ندارن و ناچار برای چندمین بار در روز به لیوان چایی پناه میبرن! آیا این انصاف است؟

کجایند آن میوه های دلبر فصل تابستان؟!

۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۷

پیر شدیم، رفت!

اولین موی سفیدم رو در سن 26 سالگی دیدم

ناراحتم

اشک

یه حسی دارم، حسی که فکر میکنم اولین باره که دارم تجربه ش میکنم، حسی که قبلا نداشتم یا اگر هم داشتم یادم نمیاد!

واقعا از اینکه ماه رمضان داره تموم میشه خیلی ناراحتم. امسال با تمام وجودم احساس کردم سرسفره ای نشسته بودم که خدا برام پهنش کرده بود و میزبانیش رو بر عهده داشت؛ ماه رمضان پرباری نداشتم، کار ویژه ای هم نکردم و تقریبا دو سوم این ماه رو هم خواب بودم، ولی دلم گرفته از رفتنش، دلم براش تنگ میشه، زود داره تموم میشه، زوووود.


۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۵

عادت

درست از جمعه تا دیروز که دوشنبه بود، ضد آفتاب نزدم چون خونه جا گذاشته بودمش، ولی در کمال ناباوری هنوز زنده ام :))))

مرضیه
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۰

مگه من ازتون علت خواستم؟!

در انتظار مترو نشسته بودم خانم کناریم که اتفاقا از فروشنده های مترو بود بعد از اینکه تلفنش رو قطع کرد، رو به من کرد و از درد معده شکایت کرد، گفت: "یه سمبوسه از امام خمینی گرفتم"، بعدش انگار که چیزی یادش افتاده باشه صحبتش رو  قطع کرد و یه پرانتز به حرفش اضافه کرد: "من روزه نمیگیرم، دارو مصرف میکنم، یه سمبوسه از امام خمینی گرفتم، فکر کنم مسموم شدم." منم گفتم، سمبوسه ها که معلوم نیست چی توش میریزن و دیگه هیچ حرفی نزدم.

غرض از گفتن این اتفاق این بود که خواستم بگم در جامعه ای زندگی میکنیم که آدمها میترسن بگن روزه نمیگیریم چون حالشو نداریم، اعتقاد نداریم و به هزار و یک دلیل دیگه؛ اگر هم کسی چنین حرفی بزنه باید کلی حرف بشنوه، برای همین اکثر آدمها باید توجیهشون برای روزه نگرفتن مریضیهای ساختگیشون باشه. جامعه ما یه جامعه ی نقاب داره و هیشکی اون چیزی نیست که نشون میده. حالا بماند که ماهایی هم که روزه میگیریم و یه سری کارها رو از سر اعتقادمون انجام میدیم توی همین جامعه کلی مورد طعن و تمسخر قرار میگیریم.

با خودم فکر میکنم حتما این خانم چون دید من چادری هستم پرانتز رو توی صحبتش باز کرد و اون توضیح اضافه رو داد چون دیروز هم که برای خرید حلیم رفته بودم بین آدمایی که اومده بودن، یه خانومی بود که چون تعریف حلیمای اون مغازه رو شنیده بود اومده بود خرید، نمیدونم چی شد که گفت من که روزه نمیگیرم، ناخودآگاه نگاه من رفت سمتش، بعدش همون خانوم گفت بخوامم نمیتونم روزه بگیرم. برای خودم متاسف شدم، هم دیروز و هم امروز انقدر خسته و کلافه بود قیافم که داشتم میمردم.


پ.ن: بعضیا شرایط روزه گرفتن رو دارن و روزه نیمگیرن، خیلیها هم مثل پدر من واقعا مریض هستن و دارو مصرف میکنند و نباید روزه بگیرن چون روزه براشون خوب نیست ولی هر روز باید التماسشون کنیم که خواهشا روزه نگیر...