شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۹

واقعیت سکوت

واقعیت این است که من قادر به برقراری یک ارتباط خوب با آدم های اطرافم نیستم، واقعیت این است که من نمی توانم میان تمام آدمهای زندگی ام که عمیقا دوستشان دارم صلح برقرار کنم، واقعیت این است که حواسم به حرفهایی که می زنم نیست، واقعیت این است که از اینکه مدام حواسم باشد، چه چیزی را چه موقع و به چه کسی بگویم خسته شده ام، دلم برای یک رابطه بدون چرتکه، بدون محاسبه اینکه چه چیزی را کی و کجا بگویم که مبادا به کسی یا چیزی بربخورد تنگ شده و همه اینها من را وادار به سکوت می کنند و دیگر حرف گفتنی ای برایم نمی گذارند.

واقعیت این است که تصمیم دارم این بار که با مادرم تلفنی صحبت کردم و زمانی که گفت چه خبر؟! هیچ صحبتی از واقعیت های زندگی برایش نکنم، باید این بار به فکر یک داستان مسخره و غیرِ واقعی برای گفتن پشت تلفن داشته باشم، پس این مادرها چه موقع خواهند فهمید که کودکانشان همیشه کودک نخواهند ماند و بالاخره بزرگ می شوند، و خودشان از پس روابطشان برمی آیند، که اگر هم فرزندشان چیزی به آنها می گوید فقط برای برقراری ارتباط و گفتن گزارش های روزانه است و نه هیچ چیز دیگر، که لازم نیست بنشینند وسط روابط فرزندانشان و به فکر بازگویی گله و شکایت ها باشند.

واقعیت این است که مادرم جزو عزیزترین های زندگی من است و من سالهاست نمی توانم حرف ها و ناراحتی هایم را به او بگویم که هیچ و به تازگی متوجه شده ام که او حتی سخنان روزمره و خاطرات مسخره من را هم جدی می گیرد و هزار برابر بیشتر از خودم برای من غصه می خورد. واقعیت این است که مادرم تمام دلخوری هایم در زندگی، از کودکی تا به حال را فراموش نکرده،و این در حالی است که من بیشترشان را به سختی به یاد می آورم! واقعیت این است که مادرم حتی از چیزهایی که من را ناراحت هم نمی کند، ناراحت می شود و من این بار حتما به او واقعیت را نخواهم گفت؛ حتما سوالهایم را بیشتر خواهم کرد تا او بیشتر از من صحبت کرده باشد و من بیشتر سکوت.

دلم برای یک رابطه بدون چرتکه لک زده است...

پ.ن: ای کاش میتوانستیم اشکهایمان را هم به نوشته ها ضمیمه کنیم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۲۶
مرضیه

روز نگار

نظرات  (۲)

سلام
وای به خدا اول که این متن و خوندم حس کردم خودم نوشتم ، منم همین طور هستم اصلأ نمیتونم تمرکز کنم روی ارتباطم با دیگران ، دیروز خالمو دامادمونو مادرمو من پارک رفته بودیم تبلتم همراهم بود من علاقه شدیدی به حیوانات دارم تبلتمو در آوردم تا ازشون عکس و فیلم بگیرم تو مسیر خواهرم اینا خیلی عکس از خودشون گرفتند من هم تو بعضی عکس ها بودم متوجه شدم دامادمون ناراحت شده نمیدونم شاید از تفاوت دنیا و فکری باشه برای اینکه ناراحتی پیش نیاد با تبلتم چندتا عکس گرفتیم تازه بعدش فهمیدم چه گندی زدم
این ملتو ول کنی میخوان افکارتو هم دست بگیرند بی خیال برای خودت زندگی کن
پاسخ:
برای خودم زندگی میکنم ولی از ناراحتی اطرافیانم ناراحت میشم و مهمتر از اون دوست ندارم علت ناراحتیشون من باشم. ولی فکر کنم شما هم فقط پاراگراف اول متن رو خوندید:)
نه کامل خوندم عزیزم

پاسخ:
عهههه، پس من یک عذرخواهی به شما بدهکارم:) پوزش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی