شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایت دل» ثبت شده است

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

ه. الف سایه

۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۱

دلخوشی من در این روزها

من آدم روزهای سخت نیستم، من زود جا میزنم، مبارزه بلد نیستم،کم آورده ام و تنها دلخوشم به چنین آیاتی:

.

.

وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا

.

.

وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ

.

.

وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ

.

.

 إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً 

۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۸

عاشق شوید

امروز یه فیلمی رو از شهید بهشتی دیدم که من رو برد به پارسال اون روزهایی که من هنوز به احمد جواب مثبت نداده بودم و حرف از انتخاب عاقلانه و منطق و این حرفها میزدم که یه دفعه برام این فیلم رو فرستاد، میخواست از این همه حالت منطقی درم بیاره مثلا، عجب روزایی داشتیم.

یادش بخیر


پ.ن: دو تا لینک از آپارات براتون میفرستم اولیش صحبت کاملشونه  دومیش نصفه، همونی که احمد برام فرستاده بود و خواسته بود من رو تحت تاثیر قرار بده:)


فیلم کامل


فیلم نصفه البته اونی که احمد فرستاده بود موسیقی متنم داشت:)


حتما اگه تا حالا ندیدید ببینید، خیلی کوتاهه و جذاب

یه حسی دارم، حسی که فکر میکنم اولین باره که دارم تجربه ش میکنم، حسی که قبلا نداشتم یا اگر هم داشتم یادم نمیاد!

واقعا از اینکه ماه رمضان داره تموم میشه خیلی ناراحتم. امسال با تمام وجودم احساس کردم سرسفره ای نشسته بودم که خدا برام پهنش کرده بود و میزبانیش رو بر عهده داشت؛ ماه رمضان پرباری نداشتم، کار ویژه ای هم نکردم و تقریبا دو سوم این ماه رو هم خواب بودم، ولی دلم گرفته از رفتنش، دلم براش تنگ میشه، زود داره تموم میشه، زوووود.


۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۸

مناجات

ای خدای شادی! ای خدای غم! ای خدای روزهای رنگی! خداوند روزهای سرد و بی روح! خداییت خداگونه تر میشود اگر حال دلهایمان را خوب کنی و جای چرکی ها و ناراحتی های دلمان گل بکاری! بزرگتر میشوی اگر از سر کرم نگاهمان کنی و ما را مقاوم تر از قبل در برابر مشکلات و ناملایمات زندگی.

کمکمان کن که توان پذیرش آنچه که برایمان ناخوشایند است را هم داشته باشیم؛ و وقتی به شروع راهی که آغاز کرده ایم ایمان داریم برای نظرات مخالفین و معاندین ارزشی قائل نشویم و حرفهای بیهوده عده ای ما را از راهی که انتخاب نموده ایم، بر نگرداند...


پ.ن: آغاز نوشتن در تاریخ 96/8/5

۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۹

چراغ خانه

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

.

.

.

تا که همسایه نفهمد که تُ در خانه مایی

۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۳

عشق 4

هیچگاه حتی در زمان اوج نوجوانی و بلوغ که تعریف عشق برایم همان عشق در یک نگاه بود به چنین عشقهایی قلبا معتقد نبودم؛ و در حال حاضر هم که جوان 26 ساله بالغی هستم همچنان معتقد نیستم که عشقهای داغ به یکباره و در اوج شروع میشوند. به باور من یک عشق با دوام از همین دوست داشتنهای ساده و کوچکی شروع میشوند که گهگاه در زندگی هر انسانی رخ میدهند و به سختی هر کدام از ما تاریخ اولین رویش عشقمان را به خاطر می آوریم، همین تفاهم­های یکباره، از جمعهای کوچک دونفره. از نظر من همین دوست داشتنهای ساده است که با سالها مراقبت و آبیاری تبدیل میشوند به عشقهای سوزان سالیان. همان عشقهایی که بقیه از آن به خوبی و حرارت یاد خواهند کرد. و به قول دوستی در ابتدا شاید همان به دل نشستن فرد مقابل اهمیت داشته باشد نه چیزی بیشتر چرا که دوست داشتن دو نفر در طی زمان، بیشتر به مهارت زندگی کردن آن دو نفر مربوط میشود همین.

نمیدانم شاید آن عشقهای یکدفعه ای و در اوج و در یک نگاه تنها در کتابها باشند وشاید اقتضای زندگی در دنیای حال حاضر نیستند؛ زندگیهای امروز آنقدر پیچیده است و به قدری جداییها به راحتی اتفاق می افتند که بعید میدانم عشقهای سوزان یکدفعه ای زیاد دوام بیاورند.

امروز 6 اردیبهشت 97 سالگرد اولین روزیه که من و همسرم همدیگه رو برای اولین بار دیدیم و تقریبا دو ماه بعد هم به عقد هم دراومدیم. روزهای خوشی رو توی این یک سال با هم داشتیم و تمرین با هم بودن کردیم، نمیگم ناراحتی و دلخوری بینمون نبوده که اگه بگم دروغ گفتم، ولی خوبیها و خاطرات خوش خیلی بیشتر از هر خاطره دیگه ای توی ذهنمون به جا موندن و ثبت شدن؛ ما دو تا با هم متفاوتیم، خیلی متفاوت. نقاط اشتراک خیلی زیادی بینمون هست ولی تفاوتها همچنان وجود دارند و خواهند داشت و باید پذیرفت و باهاشون کنار اومد، همین.

و من امیدوارم سالهای سال در کنار هم باشیم و چنین سالگردهایی رو جشن بگیریم و هر سال احساس کنیم که عشقمون پررنگتر از هر چیزی توی زندگی ماست.


پ.ن: مشخصه که این مطلب باید دیروز منتشر میشد ولی فرصت نشد؟!


۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷

به خاطر خدا به پاخیزید

قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی‏ وَ فُرادی‏ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدیدٍ

بگو: من شما را فقط یک پند مى دهم و بدان توصیه مى کنم، و آن این که به خاطر خدا، دو تا دو تا، یا یکى یکى به پا خیزید، آن گاه درباره پیامبر بیندیشید. او جز پیامبرى نیست که پیش از فرارسیدن عذابى سخت، شما را از آن بیم مى دهد.



چندین سال پیش، دقیقتر که بخوام بگم فروردین ماه 93 وقتی داشتم با یک عزیزی صحبت میکردم و از نداشتن همراه صحبت میکردم؛ از اینکه من همیشه دوست دارم با یک نفر کارهام رو انجام بدم و این کار بهم انگیزه میده و خیلی وقتها کسی نیست! بهم گفت:" میفهمم سخته ولی خود خدا میگه برای خدا بلند شید و یه کاری بکنید. دوتایی بلند شید اگه نشد تنهایی بلند شید. شما بلند شو اون همراه میاد. وقت رو به خاطر این چیزها از دست ندین!"

 از اون روزها 4 سال گذشته!!!!!

و حالا وقتشه که با هم دیگه بلند شیم و یه کاری کنیم. فکر میکنم به قدری با همدیگه دوست شده باشیم که وقت کارهای دوتاییمون باشه! هان؟! برای خدا کار کردن اونقدرها هم سخت نیست! همینه که در هر لحظه بهترین تصمیم رو بگیریم، همینه که وقتامون بی مصرف و بی محتوا هرز نره! مگه نه؟

بیا به خاطر خدا یه کاری بکنیم؛ کارهای کوچیک! مثل اینکه امروز سعی کنیم زمان مفیدمون از زمان هرز رفته مون بیشتر باشه، مثل اینکه اخلاقمون یه کوچولو بهتر باشه، اینکه کمتر وقتمون رو توی فضای مجازی ای بگذرونیم که هیچ چیز مفیدی برامون نداره، سعی کنیم بیشتر بخندیم، انرژی مثبتهای محیط رو درک کنیم، کاری کنیم که تا از در وارد میشیم همه از اینکه ما هستیم خوشحال بشن، نمازمون رو اول وقت بخونیم، ادبیات صحبت کردنمون رو زیبا کنیم و از این کلماتی که روز به روز آدمها رو گستاختر و بی حیاتر میکنه کمتر استفاده کنیم، کتابهای خوب بخونیم، قرآن بخونیم، نهج البلاغه، صحیفه، حافظ، مثنوی و...

مطمئنم همه ی این کارها دوتایی بهمون بیشتر کیف میده، مگه نه؟!

 اصلا میای برای همه این کارهای ریز و درشتمون برنامه بنویسیم؟!


پ.ن: وقتی داشتم دنبال ترجمه و آیه میگشتم از ترجمه آیه حیرت زده شدم، و اون قسمتهای اضافی و خشن ترجمه رو ننوشتم، واقعا کار این مدل از مترجمها خیانت به کلام خداست، تکلیف کسی که عربیش خوب نیست و فقط به ترجمه آیه نگاه میکنه و خیال میکنه این لحن و خطاب برای خداست چیه؟!

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۸

فوبیایی به اسم مراجعه به پزشک

همیشه تا جایی از بدنم شدیدا درد میگرفته، نمیرفتم دکتر، یعنی میترسیدم که برم؛ میترسیدم موضوع خیلی مهم تر از یک درد ساده باشه و به همین خاطر ازش فرار میکردم. اما توی سال 97 بالاخره بر این ترسم غلبه کردم و رفتم دکتر. دقیق تر که بخوام بگم بیشتر یک ترس دیگه بر ترسِ قبلیِ دکتر رفتنم پیشی گرفت و مجبورم کرد برم دکتر. چند سالی بود که بعضی مواقع قلبم درد میگرفت ولی یک شب توی ایام عید اتفاقی برام افتاد که هیچوقت تجربه نکرده بودم، خواب بدی میدیدم و توی خواب خیلی بد نفس میکشیدم دقیقا مثل کسایی که نفس تنگی دارن؛ توی خواب هم سلامتیم در خطر بود. باردار بودم انگار و رفته بودم دکتر و مدام دکتر بهم گوش زد میکرد که شرایط بدی داری و از یک زایمان سخت میگفت و حتی خطر مرگ برام پیش بینی کرده بود. داشتم نفس کم میاوردم که یکدفعه از خواب بلند شدم و دیدم در واقعیت هم خیلی بد دارم نفس میکشم، روی قلبم خوابیده بودم و انگار قفسه سینه م برای قلب من تنگه. اون شب به قدری ترسیده بودم که شب بعدش میترسیدم تنهایی بخوابم و همین موضوع باعث شد که بالاخره برم دکتر و در نهایت هم بگه همه چیز نرماله و جای نگرانی نیست، ولی برام یه قرص نوشت و گفت که هر وقت قلبت درد گرفت نصفی ازش بخور و من هنوز نه اسم قرص رو میدونم و نه اون قرص رو خریدم و با خودم میگم اگر مشکلی نیست، پس قرص برای چی بود؟!
اما تاریخچه این قلب درد من بر میگرده به دوران پیش دانشگاهیم سال 89-88 طبیعتا خیلی ها در اون دوران استرس بالایی دارن و این استرس برای من به صورت درد در قفسه سینه بروز داشت، گذشت تا رفتم تا دانشگاه و ترم یک دانشگاه هم در ایام امتحانات دوباره چنین دردی رو حس کردم. ولی چند سالی از این درد خبری نبود طوریکه من فراموشش کرده بودم تا اینکه در نوروز 93 دوباره این درد به سراغم اومد اون ایام اتفاقی افتاده بود که من شدیدا به خاطرش ناراحت بودم. اون روزا خیلی احساس تنهایی و بی پناهی داشتم و باااااز این قلب درد اومده بود سراغ من، از اون موقع ها این درد قلب زمانهایی اومده به سراغم که من شدیدا از موضوعی ناراحت بودم. اون موضوعِ بیشتر شخصی تمام احساسات من رو درگیر میکنه و به صورت درد در قفسه سینه بروز پیدا میکنه، شاید مسخره به نظر برسه ولی این درد هم شده شریک روزهای ناراحتی من. روزهایی که من با تمام احساساتم درگیر یک موضوع هستم، روزهایی که خیلی ناراحتم...
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۵

مرضیه هستم، ساکن خوابگاه...

دو سال و نیم یک عمر محسوب نمیشود؟ اگر از کل سالهایی که تو حق حیات در این دنیا را داری فقط 26 سال از خدا عمر گرفته باشی، باز هم یک عمر محسوب نمیشود؟ حالا این موضوع که دو سال و نیم یک عمر محسوب بشود یا نشود هم زیاد مهم نیست، مهم این است که من تقریبا دو سال و نیم از زندگی ام را از شهر خودم تا شهر محل تحصیلم در رفت و آمد بودم، در سرما و گرما، در شادی و غم، استرس و آرامش، تجرد و تاهل... این آخری از این جهت اهمیت داشت چون تا قبل از آن، زمان بیشتری در شهر محل تحصیلم بودم و کمتر به خانه سر میزدم، مثلا یکماه یا شاید دو ماه در تهران بودم و نهایتا 3 تا 7 روز در کنار خانواده و دوستانم میگذراندم، و از بعد ازدواج قضیه به کل تغییر کرده است.


2 مهر 1394 در روز عید قربان دوسال پیش من رسما ساکن خوابگاه واقع در امیر آباد شدم و تا همین الان خوابگاه برایم حکم خانه دومم را داشته؛ روزهای عجیب و بعضا متناقضی را در این دو سال و تقریبا نیم سال گذارانده ام. اوج تنهایی و سر شلوغی هایم در این دوران بوده. از آن روزهای پر از قرار و مدارهای دوستانه و دوره همی های هفتگی بگیر تا الان که تقریبا تنها هستم. حالا دیگر به شرایطم عادت کرده ام به این رفت و آمدهای مکرر و به این یکجا نمادن ها، چند روزی که در کنار خانواده ام هستم کم کم حس میکنم که دیگر وقت رفتن است، برای رسیدن به اتفاقهای خوب باید رفت...

و حالا پس از گذشت دوسال و تقریبا نیم سال فکر کردن به اینکه روزی این رفت و آمدها برای همیشه تمام شوند برایم عحیب و ناراحت کننده است، خوابگاه مفر من بوده، نه اینکه بخواهم بگویم همیشه از آمدن به خوابگاه خشنود و راضی بوده ام؛ اصلا و ابدا. ولی خوابگاه برایم پناهگاه دوم بوده است، خانه دوم من. اگرچه برخلاف خانه پدری ام که من صاحب یک اتاق بزرگ و مستقل بوده ام اینجا تنها صاحب یک تخت، دو قفسه، یک کمد بی ریخت آهنی در بیرون از اتاق و چند کابینت در آشپزخانه و یک طبقه در یخچال هستم ولی اینجا باز پناهگاه من بوده است، در تمام این دوسال و تقریبا نیم سال! 

حالا اگر روزی خسته شدم و دلم خواست از خودم و شرایطی که درونش هستم فرار کنم کجا؟ دقیقا کجا باید بروم؟!