شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان طور» ثبت شده است

۱۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۴

این زندگی حق او نیست

امروز صبح وقتی به آشپزخانه سوئیت رفتم لحظه ای به خانم مهربانی که وظیفه تمیز کردن سوئیت را بر عهده دارد خیره شدم و با خود فکر کردم که او چند ساله است؟ در چهارمین دهه از زندگی اش به سر میبرد یا پنجمین دهه؟ بیشتر به نظر میرسید که در دهه پنجم باشد ولی هر سنی که داشت چروکهای روی صورتش و شکستگی چهره، سنی بالاتر از سن واقعی را نشان میداد. چقدر سخت است در این سن و سال و با داشتن نوه و عروس و لابد داماد هر روز صبح به جز روزهای تعطیل بیایی و 5-6 طبقه خوابگاه را تمیز کنی و هفته ای یکبار هم جارو بکشی، کار سنگینی است برای این سن و سال!

امروز صبح برای لحظه ای به صورتش خیره شدم و سعی کردم قیافه جوانی اش را تصور کنم، قیافه شاداب جوانی اش را، حتما زیبا بوده، در چند سالگی ازدواج کرده و برای چه مجبور است در این سن و سال این کار سنگین را برای یک حقوق نا چیز انجام دهد؟

امروز صبح برای لحظه ای به صورتش خیره شدم و با خود فکر کردم که حتما در ایامی که هنوز ازدواج نکرده بود به خواب هم نمی دیده که زمانی مجبور باشد در دهه پنجم زندگی اش این چنین کار کند و لابد آینده ای روشنتر را برای خودش تصور میکرده و در انتظار شاهزاده ای سوار بر اسب سفید بوده تا تمام خوشبختی ها را به او هدیه کند.

دنیای عجیبی است...

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۰

عشق 3

دقیق تر که نگاه کنم،

        با خودم که رو راست باشم،

           دست از این استدلالها، توجیهات و منطقهای مسخره ذهنی ام که بردارم،

اگه خودم رو به اون راه نزنم و مشغول نگه ندارم،

     می بینم که من واقعا آدم پا پس کشیدن نیستم،

                                                           واقعا دلم میخواد بشه،

                                                                 واقعا دلم میخواد بیاد،

                                                                        واقعا دلم میخواد باشم،

                                                   

                                                    "خدایا عاشقترم کن..."

مرضیه
۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۰

دست خودش نبود...

دست خودش نبود، نمیدانم شاید هم خواست خودش باعث این رفتار شده بود، روی بعضی از حرفها و قضاوتها حساس بود و اگر میدید کسی در اولین برخوردها سخنی از آنها به میان می آورد، سعی میکرد که دیگر با آنها وارد بحث نشود، اگر میتوانست به کل با آنها همکلام نمیشد و حتی به کل آنها را از زندگی اش حذف میکرد. اگر کسی راجع به قومیت یا شهری قضاوت بد میکرد، یا اگر در برخوردهای اول پشت سر کسی که تازه جمعشان را ترک کرده بود حرف ناروا میزد، آن فرد از چشمش می افتاد. دروغ برایش غیرقابل تحمل بود و با افراد دروغ گو دوستی نمیکرد چون نمیتوانست به آنها اعتماد کند. اگر احساس میکرد این فردی که تازه با او آشنا شده اهل خودنمایی و تعریف از خود و خانوده اش است و یا برای بالا بردن خودش توی سر بقیه میزند! تمایلی به ادامه رابطه با او نداشت. مردها و بعضا زنانی بودند که نگاه سخیفی به زنان داشتند، اهل بحث کردن با این افراد نبود، سعی نمیکرد که نگاهشان را بهتر کند، فقط در ذهنش روی آنها خط پررررنگی میکشید و تمام. کسانی هم بودند که همه ش گوششان را تیز کرده بودند و چهار چشمی مراقب، که مبادا از کسی خطایی سربزند که اگر سر زد سریع تذکر را روانه شان کنند، الحمدلله همه مدلشان را هم زیارت کرده بود از افراد مذهبی که حواسشان به وضو گرفتن و نماز خواندن و حجاب دیگران بود بگیر تا مراقبان تغذیه و سلامت جامعه و...

۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۲

من تا من

داشت با دوستش توی نمازخونه کتابخونه حرف میزد، اولش قرار بود فقط نمازشو بخونه و زود برن ولی صحبت مجال نمیداد، داشتن راجع به آدمهای اطرافشون حرف میزدن، راجع به دوست ها، یه دفعه دوستش گفت: پریسا خیلی عاطفیه، پرید وسط حرف دوستش و

+گفت: پریسا عاطفی نیست!

_چرا خیلی عاطفیه...

+نه پریسا حساسه

_ولی عاطفی هم هست

یه دفعه مغزش سوت کشید، همه معادلاتش، تصوراتش در مورد آدمها به هم ریخت، کی عاطفیه؟ به کی میگن عاطفی؟ از دوستش پرسید: به نظرت من عاطفی ام؟

_آااااره

+تو عاطفی هستی؟

_آره

خندید و گفت:

۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۱

عشق 2

+ تخیلم در مورد ازدواج اینه که با کسی که خیلی دوستش دارم ازدواج میکنم، اونم منو خیلی دوست داره، باهم خوبیم خیلی خوب ولی این خوشی خیلی ادامه­ دار نیست، شوهرم توی یک سانحه رانندگی جونش رو ازدست میده، من بی تابی میکنم، خیلی، ولی آخرش به روال عادی برمیگردم، دست آخرم با کسی ازدواج میکنم که خیلی وقت بوده دوستم داشته ولی بهش جواب منفی داده بودم...

_ اینجوری فکر نکن، فکرا جون میگیرن

+ اینکه با کسی ازدواج کنی که خیلی دوستش داری، اونم دوستت داره وتا تهشم همینطوری بمونید کجاش بده؟

_ اینکه بمیره بده

+ مگه عشق همین نبود؟