شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه هایم» ثبت شده است

۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۱

و ناگهان طلوع

همسر عزیزم، مرد زندگی من، احمد جانم؛

امروز تولد تو است، اما من کنارت نیستم، لعنت به شرایطی که من را کیلومترها دورتر از تو قرار داده و در بهترین روز زندگیت و زندگیم تو را کنار خود ندارم.

پارسال این موقع ها من کنارت بودم اما هنوز به طور رسمی زن و شوهر نشده بودیم، یادت هست؟ در تب و تاب مراسم عقد بودیم... (بیا این نبودن را به آن بودن در کنیم)

فقط دوست داشتم بگویم، زندگی­ ام با تو رنگ پیدا کرده، زیبا تر شده!

31 سالگیت مبارک


مرضیه
۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۳

عشق 4

هیچگاه حتی در زمان اوج نوجوانی و بلوغ که تعریف عشق برایم همان عشق در یک نگاه بود به چنین عشقهایی قلبا معتقد نبودم؛ و در حال حاضر هم که جوان 26 ساله بالغی هستم همچنان معتقد نیستم که عشقهای داغ به یکباره و در اوج شروع میشوند. به باور من یک عشق با دوام از همین دوست داشتنهای ساده و کوچکی شروع میشوند که گهگاه در زندگی هر انسانی رخ میدهند و به سختی هر کدام از ما تاریخ اولین رویش عشقمان را به خاطر می آوریم، همین تفاهم­های یکباره، از جمعهای کوچک دونفره. از نظر من همین دوست داشتنهای ساده است که با سالها مراقبت و آبیاری تبدیل میشوند به عشقهای سوزان سالیان. همان عشقهایی که بقیه از آن به خوبی و حرارت یاد خواهند کرد. و به قول دوستی در ابتدا شاید همان به دل نشستن فرد مقابل اهمیت داشته باشد نه چیزی بیشتر چرا که دوست داشتن دو نفر در طی زمان، بیشتر به مهارت زندگی کردن آن دو نفر مربوط میشود همین.

نمیدانم شاید آن عشقهای یکدفعه ای و در اوج و در یک نگاه تنها در کتابها باشند وشاید اقتضای زندگی در دنیای حال حاضر نیستند؛ زندگیهای امروز آنقدر پیچیده است و به قدری جداییها به راحتی اتفاق می افتند که بعید میدانم عشقهای سوزان یکدفعه ای زیاد دوام بیاورند.

امروز 6 اردیبهشت 97 سالگرد اولین روزیه که من و همسرم همدیگه رو برای اولین بار دیدیم و تقریبا دو ماه بعد هم به عقد هم دراومدیم. روزهای خوشی رو توی این یک سال با هم داشتیم و تمرین با هم بودن کردیم، نمیگم ناراحتی و دلخوری بینمون نبوده که اگه بگم دروغ گفتم، ولی خوبیها و خاطرات خوش خیلی بیشتر از هر خاطره دیگه ای توی ذهنمون به جا موندن و ثبت شدن؛ ما دو تا با هم متفاوتیم، خیلی متفاوت. نقاط اشتراک خیلی زیادی بینمون هست ولی تفاوتها همچنان وجود دارند و خواهند داشت و باید پذیرفت و باهاشون کنار اومد، همین.

و من امیدوارم سالهای سال در کنار هم باشیم و چنین سالگردهایی رو جشن بگیریم و هر سال احساس کنیم که عشقمون پررنگتر از هر چیزی توی زندگی ماست.


پ.ن: مشخصه که این مطلب باید دیروز منتشر میشد ولی فرصت نشد؟!


۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷

به خاطر خدا به پاخیزید

قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی‏ وَ فُرادی‏ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدیدٍ

بگو: من شما را فقط یک پند مى دهم و بدان توصیه مى کنم، و آن این که به خاطر خدا، دو تا دو تا، یا یکى یکى به پا خیزید، آن گاه درباره پیامبر بیندیشید. او جز پیامبرى نیست که پیش از فرارسیدن عذابى سخت، شما را از آن بیم مى دهد.



چندین سال پیش، دقیقتر که بخوام بگم فروردین ماه 93 وقتی داشتم با یک عزیزی صحبت میکردم و از نداشتن همراه صحبت میکردم؛ از اینکه من همیشه دوست دارم با یک نفر کارهام رو انجام بدم و این کار بهم انگیزه میده و خیلی وقتها کسی نیست! بهم گفت:" میفهمم سخته ولی خود خدا میگه برای خدا بلند شید و یه کاری بکنید. دوتایی بلند شید اگه نشد تنهایی بلند شید. شما بلند شو اون همراه میاد. وقت رو به خاطر این چیزها از دست ندین!"

 از اون روزها 4 سال گذشته!!!!!

و حالا وقتشه که با هم دیگه بلند شیم و یه کاری کنیم. فکر میکنم به قدری با همدیگه دوست شده باشیم که وقت کارهای دوتاییمون باشه! هان؟! برای خدا کار کردن اونقدرها هم سخت نیست! همینه که در هر لحظه بهترین تصمیم رو بگیریم، همینه که وقتامون بی مصرف و بی محتوا هرز نره! مگه نه؟

بیا به خاطر خدا یه کاری بکنیم؛ کارهای کوچیک! مثل اینکه امروز سعی کنیم زمان مفیدمون از زمان هرز رفته مون بیشتر باشه، مثل اینکه اخلاقمون یه کوچولو بهتر باشه، اینکه کمتر وقتمون رو توی فضای مجازی ای بگذرونیم که هیچ چیز مفیدی برامون نداره، سعی کنیم بیشتر بخندیم، انرژی مثبتهای محیط رو درک کنیم، کاری کنیم که تا از در وارد میشیم همه از اینکه ما هستیم خوشحال بشن، نمازمون رو اول وقت بخونیم، ادبیات صحبت کردنمون رو زیبا کنیم و از این کلماتی که روز به روز آدمها رو گستاختر و بی حیاتر میکنه کمتر استفاده کنیم، کتابهای خوب بخونیم، قرآن بخونیم، نهج البلاغه، صحیفه، حافظ، مثنوی و...

مطمئنم همه ی این کارها دوتایی بهمون بیشتر کیف میده، مگه نه؟!

 اصلا میای برای همه این کارهای ریز و درشتمون برنامه بنویسیم؟!


پ.ن: وقتی داشتم دنبال ترجمه و آیه میگشتم از ترجمه آیه حیرت زده شدم، و اون قسمتهای اضافی و خشن ترجمه رو ننوشتم، واقعا کار این مدل از مترجمها خیانت به کلام خداست، تکلیف کسی که عربیش خوب نیست و فقط به ترجمه آیه نگاه میکنه و خیال میکنه این لحن و خطاب برای خداست چیه؟!

۲۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۵

که عشق آسان نمود اول

نامه شماره 1

تقدیم به همسر عزیزم:

این غیرقابل تحمل­ترین تنهایی هست که توی زندگیم تجربه کردم، هیچوقت خودم رو در چنین وضعیتی تصور نمیکردم. من همیشه تنهایی رو دوست داشتم  و ازش استقبال میکردم حتی روزهایی که هنوز نیومده بودم خوابگاه، ساعت­ها میرفتم و توی اتاقم میموندم، کتاب میخوندم و کارهای دیگه انجام می­دادم و باتنهایی و خلوت خودم کیف میکردم ولی الان هیچ چیز شکل قبل نیست، تنهایی بدجوری داره بهم فشار میاره. تنهایی بغض شده توی گلوم و داره روی گونه­هام سرازیر میشه.

واقعا چرا؟ چرا این­بار من نمیتونم با تنهاییم کنار بیام؟ دلیلش فقط یه چیز میتونه باشه و اون هم تویی، تویی که باید کنارم باشی و نیستی و این نبودن داره بدجوری آزارم میده.