شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

شهر من گم شده است

پشت دریا شهری است، قایقی باید ساخت

درباره بلاگ
شهر من گم شده است

توی این عصری که مردم با وجود فضاهای مجازی و دسترسی همه به اونها احساس عکاس بودن، نویسنده بودن و روشنفکر بودن دارن، دست به قلم بردن من نه تنها چیزی رو از این دنیا کم نمیکنه بل کم زیاد هم کرد!

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۰

دست خودش نبود...

دست خودش نبود، نمیدانم شاید هم خواست خودش باعث این رفتار شده بود، روی بعضی از حرفها و قضاوتها حساس بود و اگر میدید کسی در اولین برخوردها سخنی از آنها به میان می آورد، سعی میکرد که دیگر با آنها وارد بحث نشود، اگر میتوانست به کل با آنها همکلام نمیشد و حتی به کل آنها را از زندگی اش حذف میکرد. اگر کسی راجع به قومیت یا شهری قضاوت بد میکرد، یا اگر در برخوردهای اول پشت سر کسی که تازه جمعشان را ترک کرده بود حرف ناروا میزد، آن فرد از چشمش می افتاد. دروغ برایش غیرقابل تحمل بود و با افراد دروغ گو دوستی نمیکرد چون نمیتوانست به آنها اعتماد کند. اگر احساس میکرد این فردی که تازه با او آشنا شده اهل خودنمایی و تعریف از خود و خانوده اش است و یا برای بالا بردن خودش توی سر بقیه میزند! تمایلی به ادامه رابطه با او نداشت. مردها و بعضا زنانی بودند که نگاه سخیفی به زنان داشتند، اهل بحث کردن با این افراد نبود، سعی نمیکرد که نگاهشان را بهتر کند، فقط در ذهنش روی آنها خط پررررنگی میکشید و تمام. کسانی هم بودند که همه ش گوششان را تیز کرده بودند و چهار چشمی مراقب، که مبادا از کسی خطایی سربزند که اگر سر زد سریع تذکر را روانه شان کنند، الحمدلله همه مدلشان را هم زیارت کرده بود از افراد مذهبی که حواسشان به وضو گرفتن و نماز خواندن و حجاب دیگران بود بگیر تا مراقبان تغذیه و سلامت جامعه و...

 نمیتوانست دلش را با این مدل آدمها صاف کند ترجیح میداد که دیگر آنها را نبیند یا اگر مجبور به دیدار بود رابطه نزدیکی با آنها نداشته باشد، به نظر او بحث کردن همیشه هم خوب نبود، بعضی از رفتارها با گوشت و پوست و خون انسان عجین شده و سخت میشود آنها را ازبین برد یا حتی کم رنگ کرد، مگر او مسول تصحیح کردن رفتار بقیه بود که بخواهد آنها را از اشتباه دربیاورد و تازه با خودش میگفت، من خودم کلی نقص دارم اگر به فکر اصلاح بقیه باشم، پس رفتارهای خودم چه میشود اولین راهی که همیشه به ذهنش میرسید رد شدن از کنار این آدمها بود، تمام این رفتارها برایش خط قرمز به حساب می آمدند و ترجیح میداد به خط قرمز نزدیک نشود و نهایتا اگر مجبور به برخوردهای بیشتری با همانهایی که رفتارشان را نمیپسندید داشت، بالاخره یک روز کاسه صبرش لبریز میشد و حتما بهشان میگفت که این نوع نگاه زشت است ولی همه این آدمها را قبلا و به طور ذهنی از زندگی اش Shift+Delete کرده بود، بهترین کار هم همین بود. "او به آرامش رسیده بود."

در عوض! دلش پر می کشید برای این آدمهایی که نگاه مثبت و انرژی خوبشان به دنیا از دو کیلومتری مشخص بود، بهشان نزدیکتر که میشد بوی گل میدادند، میتوانست ایوان پر از گل روی قلب این آدمها را در ذهنش تصور کند، دلش میخواست همیشه با یکچنین آدمهایی دوست باشد و روزش را با آنها شب کند، همینهایی هستند که همیشه لباسهایشان پر از رنگ است! همین آدمهایی که عاشق سبز و زرد و نارنجی و قرمز و همه رنگیهای دنیا هستند! همین ها را دوست داشت. همینهایی که دلشان پر میکشد برای کمک به دیگران، که روزشان روز نمیشود اگر محبتی نکرده باشند، همین هایی که در اولین دیدار حس میکنی هزار سال است که آنها را میشناسی، همین ها را دوست داشت با همین ها هم رفاقت میکرد.

 

پ.ن: این آدمایی هستن که تو زندگی بهمون تنه میزنن! نباید وایساد بهشون نگاه کرد، نباید ذهن رو درگیرشون کرد باید گذاشتشون به حال خودشون. تا نظر شما چی باشه!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی